![]() |
![]() |
|
| بارها من به آن تک سلولی فسیل شده در عمق انجماد کوه یخی شناور حسادت کرده ام.... |
|
یک طرف دنیا مردم از فقر و گرسنگی رنج می برند و اینجا ما از جهل و نادانی و.... دروغ.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:3 توسط الناز |
|
|
سید آمدنی بود اما نگذاشتند...
بار دیگر امید هایمان نا امید شد.... ایران سبز را به گور خواهیم برد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 12:58 توسط الناز |
|
|
اعتراض نمی کنم تا مخاطبی بیابم یا مسئولی را بیدار کنم و یا سرزنش کنم . اعتراض می کنم زیرا نمی توانم اعتراض نکنم زیرا اگر اعتراض نکنم وضع موجود را پذیرفته ام و بدان تسلیم گشته ام.
دکتر علی شریعتی به امید ایران سبز.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 11:49 توسط الناز |
|
|
اولین آزمون سنجش رو میدم این یعنی اولین نتیجه ۶ ۷ ماه درس خوندن و نخوندن به زودی به دستم میرسه...
۶۰ روز دیگه مونده تا این برچسب نچسب کنکوری بودن و دیگه نداشته باشم... چند روزی میشه که دیگه دانش آموز نیستم...تموم شد...بلاخره هر چیزی یه روزی تموم میشه....ولی این تموم شدن ها بدجوری باور نکردنی... می دونم خیلی زود دلم برای خیلی چیزها تنگ میشه...حتی این روزای سخت درس و کنکور... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 18:13 توسط الناز |
|
|
.................
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 22:25 توسط الناز |
|
|
بگذار...
بگذار باز هم.... بگذریم! این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 12:56 توسط الناز |
|
|
می خوام سکوت کنم......
در مقابل تمام گیجی هایی که داره برام به وجود میاد......... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 15:25 توسط الناز |
|
|
اوباما برای طرفدارانش دست تکان می دهد....
خوش به حال مردم آمریکا حداقل رئیس جمهورشان را دوست دارند..................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 11:52 توسط الناز |
|
|
من خودمو خیلی وقته توی چند سال گذشته جا گذاشتم.....
به چی دل خوش کردم...؟! هه....! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 19:40 توسط الناز |
|
|
می دونی...؟
خودم تازه متوجه شدم! من قابلیت اسکیزوفرنی شدن رو دارم....!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 20:24 توسط الناز |
|
|
اعتراف می کنم حالم از همه چیز به هم می خوره....
بیش تر از همه از خودم...! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 13:19 توسط الناز |
|
|
کتاب "کافه پیانو" را می بندم...امسال کنکوری ام ! ولی حتی کنکورم نمی تونه جلوی مطالعه های حاشیه ایم را بگیره!
کتاب که تموم میشه دلم کلی چیزهای نا متعارف (البته برای یک دختر ۱۷ ساله!) می خواد... یه کافه مال خودم...یک پیپ پر نقش و نگار...یک قهوه داغ داغ و.... سیگار کشیدن زیر بارون...! ........................................ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:43 توسط الناز |
|
|
بارون..........
یعنی می باره...!؟؟ دلم لک زده.......... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:26 توسط الناز |
|
|
زندگی همیشه این قدر سخته یا وقتی فقط بچه ای...؟!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 23:29 توسط الناز |
|
|
از دوست داشتن این همه آدم می ترسم...
از عزیز شدن این همه آدم برای خودم می ترسم...
آره!می ترسم....
از خودم هم کم کم دارم می ترسم...
انگار دیگه فقط از خدای خودم نمی ترسم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 23:20 توسط الناز |
|
|
سکوتم زبان باز نمی کند....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:24 توسط الناز |
|
|
........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:42 توسط الناز |
|
|
-" خسته نشدی؟ " -" از چی ؟ " - " غروب..." -"همیشه قشنگه..." چشم دوختی دوباره به افق.چند بار این را گفتی؟ خیلی... ولی من چند تا گرفته بودم؟ خیلی... لنز را که چرخاندم و تنظیم کردم و رنگ قرمز و نارنجی بسته شد توی کادر دوربین سریع اومدی جلوش و لبخند زدی. -"ول کن دیگه! خسته شدم..." حرفت تمام نشده بود که من عکسم را گرفته بودم.روت را سریع برگرداندی. -" اه. بس کن دیگه. بیا بریم . داشتم حرف می زدم مثلا ! " چندمین عکس ام را از یک زاویه گرفته بودم و تو هر کدام از عکس ها خورشید کوچیک تر می شد و پایین تر می رفت. باز تو راه می افتادی و انگار که می خوای با غروب بری تا پایین تپه را تنهایی می رفتی.قهر کرده بودی...مثل همیشه.منم خوب نگاهت می کردم.همان جور که آرام می رفتی اشعه های نارنجی خورشیدم انگار بغلت کرده بودن.منم آخرین عکس ام را می گرفتم و سریع می اومدم پایین .همیشه یک سنگ گیر می کرد بین کفش و کف پای چپم.تا بهت می رسیدم می دانستی که باید صبر کنی.دولا که می شدم دستم هنوز به کفشم نرسیده بود بر می گشتی و با اخم نگاهم می کردی. - " دوباره ؟؟ " لی لی می کردم و همان جوری سنگ را دور می انداختم و لبخند می زدم.تو حالا فاصله ات از من خیلی بیشتر بود. حالا اینجایی دوباره.دوربین من دست تو.داره کم کم غروب میشه.چند دقیقه ای بیشتر فرصت نداری.خورشید که بره دیگه غروب حتی نارنجی آخرش هم فایده نداره.تنهایی...موهات با باد می خوان برن .زل زدی به خورشید.دوربین را که می یاری جلوی چشم هات دست هات می لرزه.اشک می ریزی. - بازم ؟؟ - نارنجی شدی.ابرهای سیاه دارن دور خورشید را می گیرن.پایین میره.پنهان میشه.کم کم دیگه تمام میشه.همه جا سیاه میشه.حتی بالای اون تپه...دوربینم هنوز دست تو.کاشکی همان جوری که با باد می خواستی بری ازت عکس می گرفتم.از تپه که می یای پایین.می ایستی.کفشت را در میاری.دور می اندازیش.پای چپت بود .عین من...اتاق زیر زمین پر از عکس های غروب.تو همشان خورشید داره نگاهت می کنه.یک دایره ی نارنجی...الان تو اونجایی.دست می کشی به عکس های یک وری که با گیره های لباس هات وصل شدن به طناب سفید از این دیوار به اون دیوار.یکی یکی ردشان می کنی.گریه می کنی.خورشید شناور میشه.ابر های نارنجی میان کوه ها موج می زنند..به آخریش که می رسی..... آره ! همین جا بود.چند هفته پیش؟ چه فرقی داره... خودت گفتی..نه! داد زدی... " تو هیچی نمیشی.تا کی فقط غروب؟؟ دیگه نمی خوام بیام توی این اتاق.همه جا را غروب می بینم!! تمامش کن دیگه..." من فقط زل زده بودم توی چشم هات.نذاشتی حرف بزنم.در را محکم بستی و تا یک هفته باهام قهر بودی. حالا چند هفته گذشته؟ نمی دانم.همان عکس ها را که ازشان خسته شده بودی را بغل کردی و داری گریه می کنی.هیچ وقت نتوانستم ببینم...اشک هات را میگم... دوربینم هنوز روی پایه صاف با یک چشم اش نگاهت می کنه.هیچ وقت نبودی که بشینی توی قاب دوربین ام.می گفتی دوست نداری زل بزنی و بی حرکت منتظر تا 3 من تمام بشه و تو هنوز لبخند بزنی.اشک هات هنوز دارن میان.می دانی تحملش را ندارم.هنوز لجبازی...مثل همیشه.نورقرمز چراغ اتاق افتاده روی صورتت.چشم هات میشن خورشید.اتاق میشه غروب.دوربین را با سه پایه بلند می کنی.دور میز پر از عکس یک زاویه ای چرخ می خوری.هق هق می کنی و می رقصی.چشم دوختی به لنز دوربین و سه پایه را بغل کردی و می چرخی. کی بود؟؟ آره! یک ماه پیش.این را خوب یادمه.... روزی که میز را با هم گذاشتیم وسط اتاق.تو این طرف میز من اون طرف.همان روز بود که چراغ قرمز را بستم و تا روشن اش کردم چشم هات را بستی.گفتی...نه! داد زدی... " از این رنگ متنفرم. " خاموش اش کردم.اتاق سیاه شد.آروم گفتی : " حالا بهتر شد. " پشت ات را بهم کردی.پله ها را رفتی بالا.هیچی نگفتی... انگار همیشه ناراحت ات می کردم.همیشه عذابت می دادم.قول دادم دیگه دست به دوربینم نزنم.بالای اون تپه نرم.ولی...نشد...سخته.نمی فهمی...می دانم... ولی حالا یک ساعتی میشه توی این اتاقی زیر نور قرمز.همانی که ازش متنفری.خودت را می اندازی زمین.آرام باش! زانوهات درد می گیرن.می دانی که عذابم میده.موهای مشکی ات روی شانه هات ریختن.لباست را از وقتی رفتم عوض نکردی.موهات چسبیدن به پیشانی ات.اشک می ریزی.بس نکنی میرم بالا.عین خودت.عین همان روزهایی که قهر می کردی.همان طور که نشستی دستت را می کشی روی میز.عکس ها پخش میشن کف زمین.یکی یکی نگاهشان می کنی - این ها عکس های آخرم بودند.دیگه توی هیچ کدامشان خورشید نیست.فقط ابرهای نارنجی که کم کم دارن به سیاهی می زنند هستند.نمیدانم...این آخر ها به موقع به غروب نمی رسیدم.تا بالای اون تپه می رسیدم دیگه شب شده بود.- غروب... کوه و غروب...ابر و غروب...تپه و غروب...تو و غروب...نگهش می داری جلوی چشم هات.داری فکر می کنی...آره! همانه.همانی که پریدی جلوی لنز و بعدش قهر کردی.آخرین باری که رفتیم بالای اون تپه...داری می خندی گوشه ی کادر و سمت چپ پر از اشعه های خورشیده.بهترین عکسم بود.چند تا ازش چاپ کردم ؟ خیلی...اتاق را که بگردی هر گوشه اش یکی اش را گذاشتم .تنها عکسی که ازت داشتم. دیگه گریه نمی کنی.می خندی.عین عکس ات...از وقتی پلیس ها گذاشتن بیای اینجا همش داری گریه می کنی...کاشکی بدنم خون نداشت.با همین طناب سفید بهتر بود تمامش می کردم.فقط سیاه می شدم.بوی خون میده اینجا.طاقت گریه ات را ندارم...باید برم... لبخندت دوباره خشک میشه.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 19:45 توسط الناز |
|
|
" حرف بزن!" دستش را از لای میله های قفس جلو برد.گوشت تکه شده را انداخت کف قفس.پرید و گوشت را بین چنگال هاش گرفت مثل یک موش صحرایی.دور اتاق چرخید. -" خاکستر سیگارت داره می ریزه روی لباست...آهای! با توام!" پرید طرفش.هوهوی جغد سفید که دور منقارش خون ماسیده بود مثل یک دیوار جلوش را گرفت.وایساد.برگشت بهش نگاه کرد.گردنش کامل چرخیده بود و با چشمهای گردش زل زده بود بهش.صورتش را گذاشت بین میله های قفس.جغد یک قدم روی میله به عقب رفت.بال هاش را کمی بالا برد و سرش را جلو آورد. -" میام اون گردنت را یک دور دیگه می چرخانم آ! خفه شو! " قفس را که از سقف آویزان شده بود.با دستش هل داد.به عقب و جلو تاب می خورد.جغد تعادلش را از دست داد و بالهاش را بهم می زد.هو هو می کرد. میز را رد کرد.خم شد و با پشت دستش خاکسترها را بین چروک های لباس ریخته شده بود .پرانددستش غلتید توی خون.آب خون رفت توی دستشویی.حوله ی سفید صورتی شد.کف جورابش از خون چسبناک شده بود. -"چرا بلند نمیشی بری؟!یک ساعته همین جوری روی مبل نشستی.سیگارت هم که خاموش شده." از پاکت سیگار روی میز که قطره های خون روش خشک شده بود .دو تا نخ سیگار در آورد. -" بیا بگیر.می چسبه...! " سیگار چند لحظه بین هوا ماند بعد ول شد کف اتاق. - " خوب!خودم تنهایی می کشم. " سیگار قل خورد قاطی خون های ریخته شده.قرمز شد...یک نخ سیگار دیگه در آورد.روی پوست دستش خون لخته شده بود.سرش را آورد جلو. - " بگیر.تو هم بکش! می چسبه. " جغد صاف به دستش نگاه می کرد. -" نمی کشی؟! به جهنم! " سیگار را پرت کرد طرف جغد.کف قفس خون گوشت سیاه شده بود. - " گفتم دیگه اذیتت نکنه.مگه نه؟... می شنوی؟؟ " برگشت طرف مبل.از جاش کنده شد.پرید طرفش.پاش گرفت به پایه میز.از درد چشم هاش را در هم کشید.لنگ لنگان میز را رد کرد. -" می بینی؟! تقصیر توئه.اصلا برای چی اومدی اینجا؟ هان؟که بشینی و سرت را بندازی پایین و هیچی نگی... نکنه...نکنه ناراحتی که ... " جغد هو هو می کرد.با خشم برگشت طرفش.جغد نود درجه گردنش را چرخانده بود.داشت نگاهش می کرد با همون چشم های گرد و سفیدش.قفسه ی سینه اش از خشم بالا و پایین می رفت.داد زد : - " مگه نگفتم خفه شو؟ هان؟ بیام با این چاقو اون چشم هات را از کاسه در بیارم؟؟ " دولا شد و بدون این که نگاه بکنه چاقوی خونی را از روی مبل برداشت.قرمز شد... رفت طرفش.قفس را با دستش چرخاند.جغد می چرخید.بال می زد.هو هو می کرد. -" هان!؟چته؟ بزنم..." ساکت شد.چاقو را گذاشت بین میله های قفس.میله های سفید لکه خون شدند. -" می بینیش؟! اون هم هیچی نمی گه ولی تو هوهو می کنی .خفه نمیشی.حالا یا خفه شو یا با همین چاقو..." شروع به خندیدن کرد.سرش را عقب می برد و می خندید.یک دفعه ساکت شد.سرش را برد جلو نزدیک میله ها.آروم گفت: " تو هم فکر می کنی ناراحته که هیچی نمی گه؟هان ؟حرف بزن!" فریاد کشید: " حرف بزن!!! " جغد با چشم های گردش مات نگاهش می کرد.چنگال هاش را دور میله چفت کرده بود.چرخید طرف مبل.چاقو ازدستش سر خورد و افتاد کف اتاق.آرام میز را رد کرد.خم شد روی مبل. -" راستی فندک داری؟ " هنوز سیگار گوشه ی لبش بود.نزدیک تر رفت. -" فندک داری؟؟ " سیگار گوشه ی لبش بالا و پایین می رفت. -" آهان از دست من دلخوری که جوابم را نمیدی نه؟ هان؟؟ " نشست لب میز.سرش را برد عقب و با سیگار گوشه ی لبش شروع به خندیدن کرد. -" دلخور نباش.گفتم که: ببخشید سرت داد کشیدم.آخه داشتی پرش را می کندی.آن وقت بی بال می شد.دیگه هوهو نمی کرد.دیگه با اون چشم های گردش نگام نمی کرد.می فهمی؟؟ " با دست محکم زد بهش.آرام از روی مبل دمر افتاد کف اتاق قاطی خون های سرخ بین مبل و میز. -" باشه چاقو را هم گذاشتم کنار.اوناهاش.می بینیش!انداختمش کف اتاق.خودت گفتی چاقو را بزار کنار تا با هم حرف بزنیم.خوب حالا بگو.چاقو را انداختم دیگه.بگو.قهر نکن..." یک دفعه ساکت شد.نه می خندید. نه داد می زد.فقط نگاهش می کرد با چشم های گرد باز. مثل چشم های جغد. _" این... این خون ها چیه؟؟..." دستش را با تردید مالید به خون های کف اتاق.عین جغد مات به انگشت های سرخش نگاه می کرد... سیگار از گوشه ی لبش افتاد...غلتید...قرمز شد... جغد هوهو می کرد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 13:37 توسط الناز |
|
|
دود پخش شد توی صورتش.سر سیگار خورد لب زیر سیگاری.خاکسترها ریخته شد.
- " رفت ؟ " دستش را که تکیه صورتش بود برداشت و چسبید به گلدان روی میز. -" آره ! پرواز کرد ! " -" پرواز کرد! خوش به حالش !" پوزخندی زد و سیگار را نشاند گوشه ی لبش.دستش را برد طرف چنگال روی میز.سس سفید رفت بین برگ های سبز کاهو و نارنجی هویج روش. -" یک هفته اس دنبالش می گردند.سنگ به سنگ اون کوه لعنتی را گشتند.وقتی فهمیدیم نیست و خبر دادیم عین مور و ملخ ریختند اونجا." مگس نیمه جانی روی موزاییک های سفید کف رستوران بال می زد. -" هر کی یک روزی میره.اون زودتر از من و تو رفت.من که میگم سر به نیستش کردند." پک عمیقی به سیگار زد و دودش را رها کرد در هوا.چنگال را فرو کرد در برگ های کاهو و یک دور چرخاند و گذاشت در دهانش.سس سفید ماند کنار لبش. -" ما را باش با کی داریم حرف می زنیم.تو هم که عین بقیه." دود را از دماغش بیرون داد.دود سیگار در فضا شناور بود. -" اصلا می فهمی چی میگی! پرواز کرد! پرواز کرد!خوبی تو؟ نکنه دوباره خل شدی!؟! " مگس دمر افتاده بود و با کمک بال هاش تقلا می کرد که روی دست و پاش برگرده.دور خودش می چرخید.چنگال دوم را برداشت و با ته مانده ی سالاد شروع به بازی کرد. -"عین آهو از کوه بالا می رفت.دفعه ی آخری که کمکم کرد و دستم را گرفت که از صخره بیام بالا نگاهش عجیب. غریب بود برام.به همه گفتم بیخودی خودتان را خسته نکنید.دنبالش نگردید.کفش هاش را که نوک صخره دیدم فهمیدم . فهمیدم پرواز کرده..." مسیح شروع کرد به خندیدن.براق شد بهش.چنگال را کوبید توی بشقاب.قطره های سس سفید پاشید روی رومیزی قرمز.سرش را تکیه داد به پشتی صندلی و بیرون را نگاه کرد.آدم های بیرون از چهار چوب پنجره در هم وول می خوردند و مخالف هم در حرکت بودند.نگاهش را از پنجره بیرون گرفت به مگس که داشت جان می داد. -" ببینم واقعاهیچ نشانه ای ازش پیدا نکردن؟ جسدش چی؟ جسدش را بعد از یک هفته پیدا نکردند؟؟" ویز ویز مگس بین همهمه و شلوغی رستوران گم می شد. -" کسی که پرواز کرده جسم اش هم با خودش می بره..." سکوت بود و صدای ریز و ممتد مگس.حرکت بال هاش محوری شکل می چرخاندش.سر می خورد روی موزاییک ها. -"لبخندش یادم نمی ره.همه داشتیم استراحت می کردیم.یک دفعه از جا پرید.گفت میرم و زود بر می گردم.از پیچ کوه که گذشت دیگه نبود.پرواز کرد...یک هفته اس وجب به وجب اونجا را گشتند." -" ببینم تو دیدی پرواز کرد؟" پوزخند دوباره نشست گوشه ی لبش. -" کفش هاش...خودم کفش هاش را دیدم.." دود چرخ خورد دور سرش.مسیح سیگار را له کرد و فشرد بین کاهو های مانده و سس های روش.برگ های سبز لکه سیاه شدند. -" مردم از گشنگی! پس این غذا را کی می خوان بیارند.راستی خانواده اش چی کار کردند؟؟" سیگار بین انگشت هاش دوره می شد.دستش را دوباره تکیه صورتش کرد.کج میخ شد روی مگس. -" اون ها هم پرواز می کنند ...نمی توانند..." - " تو دوباره گفتی.باشه اصلا ولش کن.مراسم نگرفتند؟" مگس جان داد بین شیار موزاییک.دیگه نمی چرخید... -"کسی که پرواز کرده مراسم نمی خواد..." |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 14:31 توسط الناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چيزي مرا به قسمت بودن نمي برد ، از وازه دو وجهي تکرار خسته ام من بي رمق ترين نفس اين حواليم ، از بودن مکرر بر دار خسته ام من با عبور ثانيه ها خرد مي شوم ، از حمل اين جنازه هوشيار خسته ام......
در 25 اسفند 1369 اولین جیغ زندگیم را کشیدم!!! :) کتاب خیلی می خوانم...اول شعر می نوشتم ولی حالا بیشتر داستان...اگه بشه بهشان گفت شعر و داستان...خوشحال می شم با نظرات و بازدیدتان از وب لاگ من اون را بزرگ کنین...ممنونم! |
| پیوندهای روزانه |
|
درد من آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
کمونه(کوشا آزادی) کوبه(نژلا نجفی) کوندالینی یوگا(پرانا) تلالو(شیرین) دست نوشته(عماد مرتضوی) سال های سگی(قاسم طوبایی) شعرهای من(سامان) دوست داشتن برتر از عشق کلاغستان(شعر) زفیر صریر(مصطفا) |
|
RSS
|